صبح رسول خدا به خانه دخترش آمد. این لباس چیست که بر تن کرده ای؟ مگر برایت پیراهن تازه نخریده بودیم؟ چه شد؟ عرض کرد من همانطور که شما عمل می کردی، عمل کردم. فقیر مراجعه کرد و من دیدم دوتا پیراهن دارم. یک پیراهن مندرس و کهنه و یک پیراهن تازه. شما هم بودی، همین کار را می کردی و پیراهن خوبت را می دادی. حالا ماها چکار می کنیم؟ برای همین است که من جزء آنها نیستم. ما لباس های کهنه مان را جمع می کنیم و به فقیر می دهیم. البته این را بدانید. یک بیچاره هایی هستند که گفت جوراب سوراخ را هم برمی دارد. انقدر وضع شان بد است. حالا باشد. اما من چطور؟ می گوید وقتی بی بی این فرمایشات را فرمود یک مرتبه حالم به هم خورد. جبرئیل نازل شد که یا رسول الله دخترت یک دعای مستجاب دارد. آقا انبیاء یک دعای مستجاب دارند. یک دعای مستجاب. هرچه بگوید مستجاب است. می فرماید به دخترت هم یک دعای مستجاب دادیم. ممکن است جوانب داشته باشد و ما متوجه نشویم. حالا به آنها کار نداریم. یک دعای مستجاب دارد و هرچه بگوید قبول است. به زبان ما گفت من حال دعا کردن ندارم. من انقدر در محبت خودش غرق هستم که اصلا نمی توانم دهانم را باز کنم و دعا کنم. فرمود خب من دعا می کنم و تو آمین بگو. اینها یک چیزهایی است ها. دست به دعا برداشت و برای امتش دعا کرد. جبرئیل رفت و برگشت و ورقه شفاعت را آورد. فرمودند این را با من در قبرم بگذارید.


برچسب ها :
آیت الله جاودان ,  حضرت زهرا ,