خرمن آسودگی شرار بگیرد

چادر مادر اگر غبار بگیرد

وای  از آن لحظه ی بدی که ببینی

گوشه ای از دامنش به خار بگیرد

فصل خزانش،  بهار خوشه ی اشک است

فاطمیه باغ گریه بار بگیرد

شام عروسی به فکر سائل خویش است

جامه ی نو داده، وصله دار بگیرد

حُرمت میلش ببین که تا به کجاهاست

رفته برایش خدا انار بگیرد

دست علی گرچه بسته در اُحد امروز

دست ورم کرده ذوالفقار بگیرد

بد لگدی بود...محسن از نفس افتاد

خواست که طفلی ز در فشار بگیرد

گریه ی زهرا به اختیار خودش نیست

از در و همسایه اختیار بگیرد

ماندم از آن بازوی شکسته، چگونه

آمده پای تنور کار بگیرد؟

گودی چشمش مرا کشانده به گودال

تا مژه ام زخم بیشمار بگیرد

با دلِ خون رفت از مدینه، علی هم

مانده برایش کجا مزار بگیرد

شاعر وحید قاسمی





برچسب ها :
اشعار فاطمییه ,