می شویمت كه آب شوم در عزای تو

یا خویش را به خاك سپارم به جای تو

قسمت نبود نیت گهواره ساختن

تابوت شد تمامی چوبش برای تو

گر وا نمی شدند گره های این كفن

دق مرگ می شدند ز غم بچه های تو

خون جای آب می چكد از سنگ غسل تو

خون می چكد كه زنده كند ماجرای تو

در بود و شعله بود و در افتاد روی تو

گم شد میان خنده ی مردم صدای تو

در بود و شعله بود و از آن در عبور كرد

هر كس كه بود نیمه شبی در دعای تو

حالا زمان غسل تو فهمیده ام چرا

روی تو را ندید كسی تا شفای تو

تنها نه جای دست كبودی به چهره ات

آتش اثر گذاشته بر چشم های تو

شاعر حسن لطفی




برچسب ها :
اشعار فاطمییه ,