یكى از اصحاب امام سجّاد علیه ‏السلام روایت مى‏كند كه یك نفر از خویشان امام، در حضور جمعى از اصحاب، به آن حضرت شدیداً دشنام داد و بدگویى كرد، ولى آن جناب اصلاً جوابش را نداد. بعد از چندى به اصحاب فرمود: «دشنام‏هاى آن مرد را شنیدید. اكنون مى‏خواهم بروم جوابش را بدهم. اگر شما مى‏خواهید همراهم باشید.

با آن حضرت به سوى منزل آن شخص حركت كردیم. شنیدیم كه در بین راه، این آیه را زمزمه مى‏كرد: «والكاظمین الغیظ والعافین عن الناس والله یحبّ المحسنین».

وقتى به منزل آن مرد رسیدیم، از منزل خارج شد در حالى كه آماده نزاع و حمله بود؛ زیرا، چنین مى‏پنداشت كه على بن الحسین آمده تا جسارت‏هاى او را تلافى كند.

در این حال امام سجّاد علیه‏السلام به او فرمود: «برادر! تو درباره من چنین و چنان گفتى. اگر آن‏چه گفتى، درست باشد، من توبه مى‏كنم، و اگر دروغ باشد، خدا گناهان تو را ببخشد.».

آن مرد از گفتار خود پشیمان شد. پیشانى آن حضرت را بوسید و عرض كرد: «من چیزهایى را گفتم كه در شما نبود و خودم به آن‏ها سزاوارترم.».(1)

كنیز على بن الحسین علیه‏السلام آب مى‏ریخت تا آن حضرت وضو بگیرد، ناگهان آفتابه از دست كنیز بر سر حضرت افتاد و صورتش را زخم كرد. امام سر برداشت و به كنیز نگاه كرد. كنیز عرض كرد: «خدا در قرآن مى‏گوید: «والكاظمین الغیظ.» .». امام فرمود: «خشم خودم را فرو نشاندم.».

كنیز عرض كرد: «والعافین عن الناس.» . امام فرمود: «خدا، گناه تو را ببخشد.».

كنیز عرض كرد: «والله یحبّ المحسنین.» . امام فرمود: «تو را آزاد كردم هر جا خواستى برو.».(2)

امام سجّاد علیه‏السلام میهمان داشت و خادم براى میهمانان كباب مى‏آورد. ناگهان سیخ آهنى كباب بر سر یكى از كودكان كه زیر پله بود، افتاد. غلام متحیّر و مضطرب شد. امام به او فرمود: «تو این عمل را عمداً انجام ندادى و آزاد هستى.».(3)

مردى در خارج منزل به امام سجاد دشنام داد و توهین كرد. همراهان امام خواستند به توهین كننده حمله كنند. امام آنان را نهى كرد. آن گاه به آن شخص فرمود: «آن چه بر تو پوشیده است، بیش‏تر از این‏هااست. آیا حاجتى دارى كه به تو كمك كنم؟». سپس لباسى را به او عطا كرد و دستور داد یك هزار درهم به وى دادند.

مرد از این برخورد و احسان، شرمنده و از كردار خود پشیمان شد. بعداً هرگاه امام را مى‏دید عرض مى‏كرد: «شهادت مى‏دهم كه تو از اولاد پیامبر هستى.».(4)

على بن الحسین علیه‏السلام شبانه به دَرِ منزل پسر عمویش مى‏رفت و به صورت ناشناس به او كمك مى‏كرد. آن مرد مى‏گفت: «خدا تو را رحمت كند كه به من احسان مى‏كنى، ولى على‏ابن الحسین به من كمك نمى‏كند. خدا جزاى خیر از جانب من به او ندهد!».

حضرت سخنان او را مى‏شنید و تحمّل مى‏كرد و خودش را معرّفى نمى‏كرد. بعد از وفات على بن الحسین كه كمك‏ها قطع شد، فهمید كه احسان كننده، امام سجّاد بوده است. بعد از آن سر قبرش مى‏رفت و گریه مى‏كرد.(5)

على بن الحسین علیه‏السلام به جماعتى برخورد كرد كه غیبت او را مى‏كردند. حضرت توقّف كرد و فرمود: «اگر شما راست مى‏گویید، خدا مرا ببخشد، و اگر دروغ مى‏گویید، شما را مورد مغفرت قرار دهد.».(6)

پاورقی:

1ـ بحارالأنوار، ج 46 ، ص 54

2ـ بحارالأنوار، ج 46 ، ص 68

3ـ بحارالأنوار، ج 46 ، ص 99

4ـ بحارالأنوار، ج 46 ص 99

5ـ بحارالأنوار، ج 46 ، ص 100

6ـ بحارالأنوار، ج 46 ، ص 96